نگاهی به فیلم »وقتي همه خوابيم»
نمايش فيلم درست سر ساعت ۵:۳۰ شروع مي شود. هنوز درب سالن باز است و
چراغها روشن هستند. رفت و آمد تماشاچيان تيتراژ را وايپ مي كند. همهمه
هنوز در سالن نخوابيده كه به نيمه ي سكانس ابتدايي مي رسيم. سالن شماره ۲
فرهنگ! بي برنامگي يا برنامه ريزي دقيق، هيچكدام به درستي مشخص نيستند(در
سالن شماره ي ۱ فيلم اخراجي هاي۲ اكران مي شود!). فيلمي از بهرام بيضايي
نمايش داده مي شود ولي فضا هرگز مشخصات شان نام بيضايي را ندارد. اين كنش
غير حرفه اي، تنها واكنش پاپ كورنها و نوشيدنيها و آجيلها را تحريك مي
كند. پوست تخمه ميشود، خاطره ي سالن شماره ۲ از نمايش فيلم!
با اين پيش زمينه كه داستان فيلم به زد و بندهاي پشت پرده ي سينما مي
پردازد، به تماشاي فيلم مي نشينم. پرده ي اول فيلم هيچ نشاني از ذهنيت من
ندارد. با اين شك در روايت داستان روبرو گم مي شوم…
ديالوگهاي نافذي از جنس قلم جان كلام، بسيار بر دلم مي نشيند. داستان
خيانتي آراسته به ابهام و روانپريشيهاي زني بازمانده از يك تصادف با
زنداني تازه از حبس آزاد شده اي گره مي خورد كه روحش زخمي نامردمي است
وقصه ي تبرئه اش حالا شده تيغ زير گلويش…
غرق اين داستان ميروم و اين قلم كه مي شناسمش مي بردم و مي بردم، تا آنجا
كه به دلم مي نشيند و به يكباره چاقوي بسته مانده در جيب كهنه ي
كارگرداني، كه هيچگاه تيغش گلوي نامحرمان آزرده سازش را خدشه دار نكرد،
در پهلويم فرو مي رود و سكانس قهوه خانه كات مي شود به پيش زمينه ي ذهني
من از مافياي سينما!
راستش خودم را رودست خورده ميبينم و نيشي بار بيضايي ميكنم – كناردستي ام
هم همين حس را دارد. پچ پچ پشت سريها هم تائيد اين ماجراست-
شِكوه به يكباره از دالان حنجره ي خسته ي مردي برمي خيزد كه ساليان سال
خاك روي كاغذ و قلمش را به اشك غسل مي داد.
سينما از نگاه او سوخته – فرهنگمان نيز پا به پاي سينماي از دست رفته مان
در پستوي كتابفروشي و زير سنگيني سايه ي فست فودهاي رنگ به رنگ دفن شده
است – ديگر مادري براي فرزندش شاهنامه نمي خواند.
فقط ايراني است كه دلش براي ايران از دست رفته اش چنين بغض مي كند…
غرض ورزي هاي اين سالها، دل اين حالا پيرمرد را سخت به درد آورده و اكنون
در در فضاي كوچكي كه دست داده است فرياد خسته اش اوج مي گيرد و افسوس كه
تنهاست و باز در پلان سينماي سوخته اش روزنامه ي مچاله اي مي شود از
اخبار دروغ و خاكستري بجا مانده از سينمايي كه روزي نامش » ملك فروشي «
نبود!
تلنگر مي زند؛
آنجا كه بازيگر مردش مي رود، گروه مي ماند. مقاومت، كارگردان و ترديد،
بازيگر زن را دامن مي زند. اما صدا پشت نقش چكهاي رقم به رقم مهر مي شود.
تلنگر مي خورم؛
بر سكوت امروزم بر درد تو، تويي كه در كنارم، درد به باطوم قدرت بر تنت مي نشيند.
نوبت به بازيگر زن مي رسد. بي هيچ دست و پا زدني جايش خالي مي شود- و
هميشه خالي مي شود- و فردا اين منم كه گرز قدرت بي نسب بر كمرم مي نشيند
و باز تويي كه سكوت امروزت مي شود گناه كبيره ات!
كارگردان را مي گيرند، اين را ، آن را مي گيرند، من و تو سكوتمان مي شود
گناه كبيره مان!
و اين سالهاي سكوت، جهنمي مي آفريند از بسياري بسيار گناهكار كه گرد هم
مي آييم و لحظه اي در آن روزگار كه غم آب و نان و نام، حريم قدسمان بود
انديشه نكرديم، خواسته ي ماست اين عاقبت.
فرهنگ و ادبي كه تاراج رفت، سينمايي كه سوخت.
و واژه هاي تازه از راه رسيده در دايرت المعارف زد و بند هاي پشت پرده،
تيتر درشت روزنامه ها شدند » خودكشي حرفه اي»
سليقه ي بيننده شد پايان خوش، عروسي و خالزنك بازي.
دروغ هاي بزرگ، نامهاي بزرگ آوردند! كسي نفهميد گيشه يعني بازگشت سرمايه
يا فرقي نميكند صندوق صدقات!
» لجن مال يعني چي؟ «
سينما رفتن تبديل شد به مد. بازيگر هيچ نگران شيوه ي ارائه ي كارش نبود.
هنرمند شد پوستر و عكس و امضاء و ماشين و نگاه حسرت دختر و پسر امي.
بيسوادي شد مد. مد شد سواد!!
ديگر سوپر استاري نياز به تمرين نديد. بازيگر تاتر خاك خورد و فوتباليست،
سوپر استار سينما شد. تهيه كننده، تنها نگران بازگشت سرمايه بود و
كارگردان و اثرش از سر ناچاري شدند پنجاه- پنجاه! همه چيز بود و شد و هست
الا ذات سينما…
متاسفانه تماشاگر ، آن هم از نوع حرفه اي پيش از برخورد با اثر به پاي
نقدنامه ي جرايد سينمايي نشست. نقدي كه نه از سر شناخت تحرير شده بود و
نه از روي صداقت. نوشته ي مغرضانه اي به قلم مدعيان محيط باني جنگل
خشكيده ي ادب امروز – غافل از آنجا كه اين سرسرا حالا ديگر به تبربان
نياز دارد نه جنگلبان سبزپوش!- مفهوم نقد، واژه نامه ي دلهره آوري شد به
قصد ضربه زدن بر پيكر درختان كهنسال سبزينه ي فرهنگ.
دريغ كه در طي ساليان سكوت معدود سينماگران خانه نشين، نماد و نشانه از
ذخيره ي تجربه ي تاريخ سينما به سرقت رفت و ابزار فيلمسازي گروهي شد كه
تنها اثرشان لكه دار كردن و زخم آوردن بر بدنه ي سينما بود. تا آنجا كه
معنا آنقدر به باد تمسخر گرفته شد كه وقتي نماد به دست بلد آشناي تصوير
قرار گرفت، انگ شعار و تهمت كليشه بر اثرش برچسب كردند.
تماشاچي به ناقلم محيط بان اعتماد كرد. خودش را اهل تصوير ديد. معيار
سنجش ارزش و ارزيابي را در تلويزيون جستجو كرد و سپس پا در سينما گذاشت.
تماشاگر معناي فيلم را در ساعت هايي يافت كه در بطالت سريال يوسف
ميگذراند. او نياز به توضيح داشت، تماشاگر حرفه اي شديدا در خود نياز به
توضيح را لمس ميكرد! قصه ي شبي از نوع قلم شجاعت بيشتر بر دل او مي نشيند
تا كنايه ي زبان نويسنده ي خاص تصوير!
با اين پيشداوري كه معناي فيلم يعني سازه هاي نامفهوم و نادرست تلويزيون،
حكم اعدام براي يك اثر دلپذير و يك فيلم ملي، از سوي نقاد و روزنامه نگار
و نابلد و وكيل و وزير صادر شد.
روايت داستان، مشخصا از كسي به نام بهرام بيضايي ساخته است. ديالوگهاي
كوتاه و موجز و به لطف بازيهاي خوب بازيگران، تنيده در هم و روان.
نويسنده داستاني به تصوير مي كشد به لطف قدرت دست خط خاص خود. تعليق از
دست نمي رود و تماشاگر در ايهام لعل زبان نويسنده جلو مي رود. باز مي
ايستد، فريادي ميزند، فريادي ميزند و ادامه باز داستان مي شود و مي رود و
تو را باز مي برد.( او استاد بيان خيانت هاست، شك نمي شود كرد كه او زخمي
خيانت است- به ياد بياوريد اثري را كه هرگز ساخته نشد » اتفاق خودش نمي
افتد » )
به خوبي احساس مي شود كه كارگردان پلان به پلان فيلم را پيش از هر
برداشتي ميديده است. قطع عكس به عكس داستان قبل از تصوير برداري در ذهنش
نقش مي بسته و اين مي شود كه بعد سالياني دكوپاژ در فيلم معنا ميگيرد.
دكوپاژها با وسواس انجام شده و تماشاگر با هر زاويه ي دوربين همراه مي
شود. زوايا و ميزانسن ها در استوري بورد مغز انساني استخوان خرد كرده،
خوش نقش خورده اند. گواه اين مدعا؛ همراهي ما در پاورچين رفتن چكامه!
به مدد تدوين خوب فيلم كه در جشنواره با » كودك و فرشته » رقابت نزديكي
داشت، شيوه ي ارائه و لحن موجز، به طرز استادانه اي روايت را به شيريني
روايت مي كند. كاتهاي به وقت كه چشم را نوازش مي كنند و بار رنج فصل بندي
و ابهام و تعليق فيلمنامه را به نيكي به دوش مي كشند. تنها ايرادي كه
ميتوان به تدوين اين اثر وارد داشت، طولاني بودن سكانس انتهايي فيلم است
كه به جهت درازا كشيدن ماجراي تعقيب و گريزها تا بيان چگونگي پايان گرفتن
داستان، آن را قدري ملال آور ميكند. به نظر نمي رسد كوتاه شدن اين سكانس
خدشه اي در روايت داستان و در نهايت در كليت فيلم وارد كند.
صداي فيلم با طراحي از پيش تعيين شده اي همراه بود، براي هر پلان صدايي
منحصر كه گوش آشنا آهنگش را خوب مي شناخت. صداگذاري بعضي صحنه ها با
اقراق همراه شده بود. به نظر مي رسد مي بايستي در ميكس انتهايي دقت
بيشتري صورت ميگرفت .
و موسيقي ، اگر از تنظيم بالا و پايين شدت صوتش بگذريم، مناسب حال و هواي
فيلم نوشته شده بود و تاثير خوشي در كليت فضاي بصري داستان ايجاد مي كرد.
خشنود از اين ماجرا كه بالاخره بعد از عمري در اين سينما ضبط صحيح
موسيقي و صداي سازها را منحصرا شنيديم، به تيتراژ پايان كه رسيديم، نام
اركستر فيلارمونيك اكراين لبخند رضايت و شاديمان را پشت خم لبهايمان فرو
ريخت و باز هم دريغ ماند!
تصوير برداري از حيث رنگ و نور قابل قبول بود و فيلمبردار به خوبي از
اجراي حركات پيچيده ي دوربين كه بسياري از فيلمبرداران از انجام آنها سر
باز مي زنند و به راحتي به اجراي سخت تن در نميدهند، برآمده بود- دست
مريزاد به اصغر رفيعي جم
طراحي صحنه و انتخاب لوكيشن ها با دقت صورت گرفته بود؛ فضاي پشت خط آهن،
خانه ي چكامه، سينماي سوخته، قهوه خانه و خيابان و كوچه و پس كوچه اش( به
ياد بياوريد عبور ماني اورنگ از آن كوچه ي تنگ را! )همه و همه ضامن اجراي
درست مكان وقوع داستانها بودند.
به حكم تجربه و آگاهي كارگرداني با سواد و از خميره تصوير و خاصا سينما،
عواملي به درستي گرد هم آمدند و بعد از مدتها كه سينما دل آزرده ي
تنهايي هايش بود، حرف دلش را از زبان بيضايي بر قالب پرده ريخت. وتماشاگر
شايد ذره اي انديشيد؛ دهاني بر دهان خشك فرهنگ نيمه جان رو به موتش
بگذارد و نفسي بر ناي خسته ي اين فرهنگ بدمد.
براي عشق از دست رفته ي نجات اشك مي ريزيم و بر تراژدي تنهايي هاي چكامه
دلمان مي گيرد. براي حيثيت ماني اورنگ كه حتك مي شود خشمگين مي شويم و
براي پروانه ي پايا و نيرم نيستاني دل آزرده مي شويم. و حق وحقوق
ناكارآمد جهان كه ناگزير به گوشه اي مي نشيند، بيزارمان مي كند.
براي بغض و گريه ي بيصدا و خشم بي فرياد اين همه سال بهرام بيضايي تنها، افسوس…
دعاكن آتش بغض نكند – خاكستر مي شود – »وقتي همه خوابيم»
عليرضا محمدي
۱۳۸۸/۱/۲۰
