به یاد رمان جاودانگی، اثر میلان کوندرا (9)
… لورا نیز به لذت یا هیجان فکر نمی کرد. او در سکوت به خود می گفت: نمی گذارم بروی، نمی گذارم مرا از پیش خود برانی، برایت می جنگم. و زنانگی اش بصورت یک ماشین جنگی درآمده بود که آن را به راه انداخته بود و بر آن کنترل داشت. لورا به خود می گفت: این آخرین حربه اش است. تنها حربه ای که برایش مانده، اما حربه ای بسیار توانا. مثل یک Ostinato که برایش یک کمپوزسیون موسیقی همراه بم فراهم می کند، لورا همراه با آهنگ هرکتش آرام پیش خود تکرار می کرد: می جنگم، می جنگم، می جنگم، و یقین داشت که پیروز خواهد شد.
هر فرهنگ لغتی را که می خواهید باز کنید، جنگیدن یعنی تحمیل اراده خود بر اراده دیگری، با هدف شکست دادن حریف، به زانو درآوردن و اگر ممکن شود کشتن او. «زندگی نبرد است» عبارتی است اخباری که در وهله اول باید معنی غم و تسلیم را افاده کرده باشد. اما قرن ما این قرن خوش بینی و قتل عام توانسته کاری کند که عبارت موحش چون یک ترجیع بند شادی آور جلوه کند. شما خواهید گفت که جنگیدن علیه کسی ممکن است وحشتناک باشد اما جنگیدن برای یک چیز، کاری است شریف و زیبا. آری تلاش برای شادی (یا عشق، یا عدالت و غیره) زیبا است، اما اگر عادت کنید که تلاش خود را با واژه «جنگ» معرفی کنید، معنایش این است که تلاش شریف شما این آرزو را در خود پنهان دارد که می خواهی کسی را نقش بر زمین کنید. جنگیدن برای همیشه با جنگیدن علیه پیوند دارد و حرف اضافه برای همیشه در جریان جنگ به نفع حرف اضافه علیه فراموش میشود.
لورا می جنگید. می جنگید برای برنارد. اما علیه چه کسی؟ این حرکتهای ژیمناستیک وار تحلیل برنده و در حالت پانتومیم شبیه جنگ بیرحمانه ای بود که لورا حمله می کرد و برنارد دفاع می کرد، لورا فرمان می داد و برنارد اطاعت می کرد…
